آغوش باز می کند
درست از همین جایی که
ردپای من
با ردپای سایه اش
دوجا می روند
می خواستم بنویسم
با زبان هیچ یک از مادران
بعد از این برف سنگین
تا جاده دوباره خودش را بشناسد
این ما
خیلی راه می تواند برود
که باد
دفتر خاطرات را بست و
ترا برد
می دانستم
هرجا که بروم
امتداد این جاده
از چشمان تو می گذرد
حالا این من
پیوسته تور ا بالا می آورد
می نشیند از اول تا آخر این خیابان
روبروی تقویمی
که هر روز رفت
و او را
لای برگهای پاییز
جا گذاشت
آنقدر ها که گاهی مجسمه ای می شود
که درست وسط می دان شهر
چالش کرده اند
و دختری با موهای طلایی
دست و پا شکسته
از این خیابان رد می شود
و خوابهایش را به هم می زند
این پیاده رو ها
به خیال خودشان
خوشبختمان کرده اند
اگر فقط گاهی
مارا به همواری سنگهاشان
دعوت کرده اند
چقدر طولانی شد عرض این دوست داشتن
حالا که فقط سایه می چکد از دور پیکرم
به ابتدای جاده ای رسیده ام
که دست خودش را هم نمی گیرد
من و تو
از ما دوریم
می دانم