ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠ 

 

آغوش باز می کند

درست از همین جایی که

ردپای من

با ردپای سایه اش

دوجا می روند

می خواستم بنویسم

با زبان هیچ یک از مادران

بعد از این برف سنگین

تا جاده دوباره خودش را بشناسد

این ما

خیلی راه می تواند برود

که باد

دفتر خاطرات را بست و

ترا برد

می دانستم

هرجا که بروم

امتداد این جاده

از چشمان تو می گذرد

حالا این من

پیوسته تور ا بالا می آورد

می نشیند از اول تا آخر این خیابان

روبروی تقویمی

که هر روز رفت

و او را

لای برگهای پاییز

جا گذاشت

آنقدر ها که گاهی مجسمه ای می شود

که درست وسط می دان شهر

چالش کرده اند

و دختری با موهای طلایی

دست و پا شکسته

از این خیابان رد می شود

و خوابهایش را به هم می زند

این پیاده رو ها

به خیال خودشان

خوشبختمان کرده اند

اگر فقط گاهی

مارا به همواری سنگهاشان

دعوت کرده اند

چقدر طولانی شد عرض این دوست داشتن

حالا که فقط سایه می چکد از دور پیکرم

به ابتدای جاده ای رسیده ام

که دست خودش را هم نمی گیرد

من و تو

از ما دوریم

می دانم

 

 


کلمات کلیدی: شعر
 
خون دل
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٩ 

ته این جنگلها خانه ای ست

که عروسکهایش

هنوز زنده اند

مترسک های رنگ پریده

مهمانی هایشان را

توی آسمان هفتم انگار...

گریه می کنی؟

توی بازار هم

کسی برای مجسمه ی گریان

پول نمی دهد!

تو حکم می کنی

یا پیک من است؟

بریدی هر چه سر کردم

رد کردی هرچه لازم

ده لوی من

از سرباز تو سر می شد

اگر زمینه را...

این صحنه صحنه ی

نه قمار چرا؟

زندگی من است

اینجا لیز است

از خون دل

اینجا پر از سیاهپوشانی ست

که نمی دانند

به سوگ که بنشینند

حالا بیا به خال شاه حرام زاده ای بخند

که چادر از سر بی بی مان کشید

این خال

توی کتم نمی رود

چه حاکمی کند

چه خشت بزند!


کلمات کلیدی: شعر