باز می شوم
با دستان روز دیگری
که خودش را به زور
در آغوش هفته هام
می چپاند
قصه تکرار می شود
تو نیستی
و تمامی مسیر ها به مقصد مورد نظر
مین گذاری شده اند
من هم روز هارا
بیشتر ازانکه گذرانده باشم
شمرده ام
مرا آرام تر ورق بزن
دارم گیج می روم
نه نام ماه یادم میاید
نه نشانی خاطراتم با تو
امشب
کنار پاییز ترین فصل زندگیم بخواب و ببین
تفنگی که روی دیوار بود
پنجره را کشت
و اکنون سالهاست
مابا خاطراتی که نداریم
می جنگیم
قصه به آخر می رسد
و من می مانم
با خمیازه هایی که روز بعد
باید تحویل باجه ی پست بدهم